بهانه ي قشنگِ من ويهان

واژه اي نيافتم هم اندازه اشتياقم به تو؛ تو مثل بهانه اي تو بهاري تو ماه مني پس بمون و بتاب...

34 ماهگی ات پُر از شیطنت و شوق زندگی

  دوست داشتن یک نفر، مثل نقل مکان به یه خونه ست... اولش عاشق همه چیزهایی میشی که برات تازگی دارن. هر روز صبح از اینکه میبینی این همه چیز بهت تعلق داره حیرانی. بعد به مرور زمان، دیوارها فرسوده میشن و میفهمی که عشقت به اون خونه به خاطر کمالش نیست!  بلکه به خاطر عیب و نقص هاشه. تمام سوراخ سُنبه هاش رو یاد میگیری. یاد میگیری چطور کار کنی وقتی هوا سرده، کلید توی قفل گیر نکنه. یا درِ کمد رو چطور باز کنی که جیر جیر نکنه. اینا رازهای کوچکی هستن که خونه رو مالِ آدم میکنن...#فردریک _بکمن# سیو چهار ماهگیت به همان زیباییِ تمامِ حس هایِ قشنگی باد که با تو تجربه کردم؛ همانقدر تر و تازه، همانقدر نرم و نازک، همانقدر پُ...
26 شهريور 1397

این روزها به روایت

  صبح های شنبه همیشه برایم پرملال بوده؛ شاید از همان زمانی که مهدکودک میرفتم... امروز هم از همان صبح های شنبه بود.. اندوه را در بغض فروخورده ی تو دیدم که دوست نداشتی بری مهد و آنقدر چرخیدیم تا سر از سوپرمارکت و کاکائوهای مورد علاقه ات درآوردیم... این جمله مدام تکرارِ ذهنم بود:«خواستِ تو ارزشمند است» هرچند کمی با تاخیر حضور زدم اما خوشحالم چون سعی کردم بهترین اتفاق را برایت رقم بزنم و این به نشاطِ صبحگاهی ات می ارزید با میل خودت رفتی مهدکودک...امیدوارم هفته پرباری را بگذرانیم.. . (#ویهان#سیو سه ماهگی#دلنوشته ها#مادرانه های_ مادرت_مهسا#به تاریخ 97/6/24)   ...
24 شهريور 1397

این روزهایمان به روایت

  این روزهایمان... تو؛ کنار آشپزخانه با ماشین های ریز و درشت ات ترافیک سنگینی به راه انداخته ای، پنجره آشپزخانه باز است آفتاب نشسته روی کابینت زیر سینک ظرفشویی و صدای کارِ کارگرهای ساختمان روبرو می آید، ساختمان تقریباً آماده تحویل است... نگاهم از پنجره به بالکن سبزی است که با هم به گلدان هایش آب میدهیم و تو در این آب دادن ها کمی خاکشان را هم شخم میزنی با ابزار خودت، دیدن برگهای سبز حالم را بهتر میکند... آب برنج جوش میخورد و حواسم به گاز و شعله اش میرود.. سیب زمینی ها تقریباً سرخ شده..برنج که مشغول دم کشیدن شود صدایت خواهم زد..دست هایت را خواهم شست و لباست را که بوی مهدکودک به خودش گرفته را تعویض خواهم کرد... ...
21 شهريور 1397

برای ویهانم..

  یعنی باور کنم مدتیه تو صفحه وبلاگت چیزی ننوشتم!!! از اونجاییکه هیچ انسانی کامل نیست من هم نتوستم به برنامه وبلاگ نویسی ماهانه ام برای دلبندترین دلبندم جامه ی عمل بپوشونم... من مادری هستم که این روزها زاویه دیدم به خیلی چیزها تغییر کرده و هرز گاهی هم از زاویه ی دید دیگران نیم نگاهی به خودم میندازم؛ فقط گاهی و از اینکه تائیدم نکنند نگران نمیشوم اما انکار نمیکنم که توجه هم نمیکنم... یقین دارم ارزش من با این چیزها قیاس نمیشود! یاد گرفتم برای چیزی که خواهان آنم تلاش کنم نه آرزو... قشنگترینه دلم؛پسر خوش و آب رنگم؛ این روزها بیشتر از همیشه حواسم به تو هست، تمام دغدغه هایم را کنار میگذارم و بیشتر به تو فکر میکنم... به راهی ...
20 شهريور 1397

تعطيلات عيد فطر97

  تقارن قشنگي بود عيد فطر با 31 ماهگيت در بيست و پنجمين روز از آخرين ماه بهار، عيد فطر به دعوت عمه ام با پدرجون مادرجون و دايي جون محسن رفتيم باغ و ويلاي عمه جان و لذتي جانانه بخشيديم به سيو يكمين ماه حضورت، رفيق شفيقت مهديسا ( نوه عمه ام)اونجا منتظرت بود و كلي با هم بازي كردين تا اونجائيكه وقتي برگشتيم هم ميگفتي دوباره بريم باغ پدرجون مهديسا؛ روز دوم تعطيلات عيد هم رفتيم ساحل و دريا كه گوشيم شارژ تموم كرد و نتونستم زياد عكس بگيرم ولي از تماشاي خوشي هات لذت بردم قشنگترين عشق هميشه همينطور قدرتمند و پرانرژي زندگي كن و خالق زيباييها باش كه زيبايي دنياي ما تويي؛           ...
31 خرداد 1397

اسكار قشنگترين...

  اسكار قشنگترين... اسكار قشنگ ترين حالتِ روحي حسّي فيزيكي هم ميرسه به اون لبخندي كه وقتي اولين عكس 4*3 رو انداختي نشست رو صورتت دلبر كوچك من بعد از دو سالگي بايد دفترچه بيمه ات عكس دار ميشد كه ما از اين جريان اطلاع نداشتيم چون ويزيت دكتر خودت هميشه آزاد بوده و دفترچه قبول نميكرده اما حواشي سفرمون در تهران و بيمارستان اين رو به اطلاع ما رسوند و همين شد كه اولين عكس كوچولوي 4*3 شما به اين زيبايي در صفحه اين روزهايمان نقش بست قشنگه من   ...
31 خرداد 1397

نجواهاي عاشقانه، مادرانه، خاضعانه؛

    بانوي بي همتا، يا حضرت معصومه،     در صحن تو گام پيمودم و بر آستانه كريمه ات سجده شكر بجا آوردم؛     اي تالي زهرا؛ فرزندم، يگانه هستي ام را از جود و سخايت شافعه گر باش اي دخت ولي ا... ...
30 خرداد 1397

عشق نگاره ها؛ سفرنامه خرداد97

  عشق نگاره ها؛ سفرنامه خرداد97: در بدو تشكيل اين وبلاگ نوشته بودم كه خواهانه محيطي شاد و مثبت در وبلاگت هستم اما با گذر زمان كه بزرگتر مي شوي رخدادهاي منفي و مثبت زندگيمون در هم آميخته شدن و من در امتداد رسالت خاطره نويسي مادرانه ام صداقت را پيشه قرار داده ام:؛ 14 و 15 خرداد 97 تعطيلاتش با سفر سه روزه به تهرانو قم  يه جور خاصي خاطره شد منظورم از يه جور خاص يعني هم تلخ بود و هم شيرين اگه نظر من باشه كه تلخي ش بيشتر بوده تا شيريني ش ولي در مجموع بهت خوش گذشت جز اون شب كذايي كه تا صبح تو بيمارستان امام تهران بوديمو... تو بيهوش و من گريون... كه كم از بيهوشي نداشتم داستان اين بود كه خونه خاله الهه ب...
30 خرداد 1397