ويهان : بهانه و علت زندگي
X

پروردگارا ،كودكم را ،يگانه هستي ام را به تو ميسپارم ، نگهدارش باش اي خالق من و فرزندم.

ماشاالله-لاحول-و-لاقوه-الا-بالله-العلي-العظيم

آدرس اينستاگرام ما: mahsa-vihan@




[ موضوع : ]
تاريخ : 28 / 9 | 11 AM | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

خوش است خاطرم از فكر اين خيال دقيق
 
هرچند وقت به دعوت خاله جون فرشته ميريم ارتفاعات  هراز،  اولين- بار وقتي هشت ماهه بودي رفتيم كه تو پست 8 تا 9 ماهگي خاطراتش  موجوده  ولي اينبار دعوتي پاگشاي خاله جون فرشته خونه ما بود كه شب جمعه هفته گذشته مهمان ما بودن و موندن و صبح جمعه با همراهي خاله سميه همه با هم به سمت ارتفاعات چلاو حركت كرديم  هواي  پاك و كمي سرد زمستاني كوهستان گونه هاتو قرمز كرده بود ؛  با اين وجود  تجربيات متفاوتي داشتي چون تقريباً  همه حيوانات ميشناختي حتي صداي بعضي از حيواناتي كه ديدي مي دونستي و ميگفتي و با ديدن خونه روستايي  با  درب و پنجره هاي چوبي كه برات تازگي داشت  به وجد اومده بودي ....
 
 
ماه ارچه شد محو صفا؛ اما تو چيز ديگري...
 

 

 

بقيه مطالب در ادامه مطلب:



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 3 / 11 | 10 AM | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

گل ما، زيباترين بهانه زندگي ما

  195.gif192.gif  

ماهگيت مبارك

 

امروز خورشيد درخشان تر است

و آسمان آبي تر

نسيم ، زندگي را به پرواز مي كشد 

و پرنده آواز جديد سر ميدهد

امروز را شادتر خواهم بود

امروز بيست و پنجمين روزي ديگر است

چهاردهمين ماهروز تولدت ، مهربان پسرم

روزهاي زندگي هر روزش گواراي وجودت باد ويهانم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چهاردهمين ماهگرد پسر طلا بهمراه تولد دايي جونش

 

 

 

 

برادر عزيزم:

خوشبختي من در بودن با توست و روز تولد تو تقدير خوشبختي من است

خداوند تو را آفريد تا برادر من باشي

و من به خود افتخار ميكنم كه چنين برادري دارم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 25 / 10 | 10 AM | نویسنده : مامان ويهان جون |

اين روزها....

سلام پسر طلاي مامان . شيرين ترين پسر دنيا كه اين روزا حسابي از همه دلبري ميكني. ميخوام يكم از كاراي بامزت بگم  تا اونجائيكه به ياد دارم...آرام

اول اينكه  وابستگيت به من شديد شده و موقع بيرون رفتن و يا از ماشين پياده شدن نميري بغل بابا و از من ميخواي بغلت كنم  حتي ميخوام بزارمت پايين تا راه بري هم قبول نميكني و ميگي بغلت باشمگریه

 

...صبح ها هم كه بيدار ميشي و گاهي كه خيلي  زود بيدار ميشي  دوباره ميخوابونمت و ميرم  كه اگه بيدار باشي موقع رفتنم گريه گريه.... منم نرفته مجبورم برگردم و آرومت كنم و سرتو با چيزي گرم كنيم تا بتونم يواشكي برم سركارخسته

 

اين روزا تو خونه هم همش تند تند راه ميري و اينكه ماهرانه از مبل و ميز ميري بالا تشویق اگه بدوني چه با مزه ميري بالاي مبل چشمکما هم نگات ميكنيم و غش و ضعف ميريم برات  بوساينو هم بگم كه تا امروز راه رفتنت شيرين ترين تازه هات بوده واسه ما و تا به حال هيچ كدوم از كاراي جديدت مثل راه رفتنت واسمون شيرين  و هيجان انگيز نبوده خيلي هم بامزه را ميريبوسمحبت

 

اولين-بار تو پنج ماهگيت سوار بر كالسكه  رفتي پارك 

 

 

اولين-بار(سيزده ماهگي) كه با گام هاي استوار خودت رفتي پارك

فقط ميتونم بگم: خداي مهربونم شكرت

 

عاشق باز كردن درب بطري و هر چيز درب داري كه بازشون كني و دوباره ببنديشون  اگه  هم چيزيو بخواي منظورت رو با انگشت اشاره به ما ميفهموني  يني مياي پيش ما و با انگشت اشارت چيزيو  كه ميخواي  نشون ميدي  و  ما رو  صدا ميزني مثلاً ميگي: مامان  تا ما بلند بشيم و بيايمچشمک

 

يكي از فوق العاده هات هم تو سيزده ماهگيت كار با پاستل و نقاشي كشيدنت بوده اونم به سبك خودتجشن  عكس اولين نقاشيتو برات ميزارم :

 

 

 

 

 

مفهوم خيلي از چيزا  رو هم ميدوني مثلاً لباساي ما رو ميشناسي و حتي جاشونو ميدوني  وقتي ميخوايم بريم بيرون  و آمادت ميكنم  ميگي : كَ (كفش)/ يني كفشتو پات كنم و بعهدش ميري از تو كمدت و خودت كفشتو مياري.

دايي جونت بهت ميگه ويهان سوئيچ ماشينمو نديدي ميري سوئيچشو مياري و ميگي: اينا  موبايل هركسيو ميشناسيو وقتي چن تا گوشي يكجا باشه گوشي هركيو  درست ميبري و بهشون ميدي   

 

اجزای بدنت هم اینارو بلدی:

 دست (دستاتو مياري بالا)/ چشم (چشمک میزنی) / بيني(فين ميكني) / دهن( زبونتو میاری بیرون)/ گوش/(دست ميزاري رو گوشت) / پا .(دستاتو ميزاري رو پاهات)تشویق

 

چندتا کلمه هم به دایره لغاتت اضافه شده اونم : مامان=(مامان)/ ما=(مادرجون)/ با=(بابا)/ بَ بَ=(  كه همون صداي گوسفنده)/ بَه بَه= ( از چيزي كه خيلي خوشت بياد ميگي )/ اينا=(وقتي به چيزي اشاره ميكني)/  اِآ ايي=( الهي شكر بعد غذا )/  اَاْ= (گوشي تلفنو بر ميداري كه البته از يازده ماهگي ميگفتي كه الان كاملتر و محكمتر اداش ميكني)/ كَ =(به كفشات ميگي)/.....جشن

 

از بازيات هم : اتل متل / كلاغ پر /  لي لي حوضك خيلي خوب بازي ميكني  ماشيناي كنترليت هم تا حدودي هدايت ميكني و حركتشون ميدي كلي هم با بابا بازي ميكني  البته وقتايي كه دايي جون محمد خودتو  ميبيني ديگه هيچ كيو نميشناسي و خيلي دوسش داري زمانايي كه دايي جونت مياد ديدنت يا تو ميري  حتي منم نميشناسي و به هيچ عنوان حاضر نميشي ازش جدا شي كه بريم خونه و آخرشم با گريه جدا ميشي يه حسي بينتون هست كه قابل توصيف نيست

 

از خورد و خوراكتم بخوام بگم: علاوه بر شير كه سعي ميكنم تا دوسالگي بخوري ، صبح ها فرني يا تخم مرغ آب پز عسلي(فقط عسلي ميخوري) يا سرلاك / ناهار هم سوپ و مقداري از غذاي ما (خودت با قاشق ميخوري هرچند نصفشو ميريزي زير صندليت)  ميان وعده هم سمنو و ميوهايي مثل  موز و سيب و گاهاً آب ميوه هاي مامان گرفت و آخرشم كه سير ميشي دستاتو به نشانه شكر بالا ميبري و ميگي: اِآ ايي(الهي شكر)/ شب ها هم كه بيشتر اوقات شير ميل ميكني

 

ديگه چيز بيشتري يادم نمياد عزيز دلم خيلي شيريني و ما عاشقانه دوست داريم 

خدايا اين لذت ها رو نصيب هر كسي كه دلش يه فرشته ميخواد بكن . آمين يا رب العالمين.

 

 

بقيه مطالب در ادامه مطلب:

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 23 / 10 | 12 AM | نویسنده : مامان ويهان جون |

پسرك طبيعت دوست بدار من!

 

تو از نسل بهار و دشت و  آسمان باراني

 

 

جمعه : 17 دي ماه 1395 در باغ پدرجون خرامان خرامان گام برميداشتي و ذوق و هيجانت از ديدن طبيعت بكر و مناظر زيبا و تلالوء نور آفتاب دلنشين دي ماهيِ زمستاني در پيچش موهاي ابريشمي تو غالب شده بود بر حصار ديوارهايِ آجري اتاق ها و مرا زمزمه بخشي از شعر اخوان ثالث : 

...گر زچشمش پرتو گرمي نميتابد

ور به رويش برگ لبخندي

نمي رويد

باغ بي برگي كه ميگويد كه زيبا نيست؟ ...

 

 

 

بقيه مطالب در ادامه مطلب:



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 18 / 10 | 12 AM | نویسنده : مامان ويهان جون |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز به دوستانم داده ميشه





[ موضوع : ]
تاريخ : 15 / 10 | 8 AM | نویسنده : مامان ويهان جون |

فرشته كوچكم،سالروز اولين لبخندت مبارك

 

پسرنازم؛

9 دي 1394 بود كه براي اولين بار تو بيداري خنديدي و دنياي ما رو  هزاران برابر زيباتر كردي

 

 

اولين هاي لبخندت & زندگي يعني همين لبخند تو

 

 

اين هديه هم قابل شما رو نداره جان وجهانم

 

اميدوارم هميشه لبات خندون باشه مهرِ جهانتابم




[ موضوع : ]
تاريخ : 9 / 10 | 10 AM | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

پسر كوچكم ، شب يلدايت پرستاره و پرخاطره باد

 

 

شب يلدا...

شب زايش مهر و ميترا؛

شب ميلاد نور و روشنايي در ظلمت تاريك سپهر؛

شب ميلاد ايزد مهر؛

بر تو كه از تبار كوروش  بزرگي،

خجسته باد... ويهانم

(95/9/30)

 

 

بقيه مطالب در ادامه مطلب:

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 30 / 9 | 8 AM | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

13 ماهگيت؛ 1سال و 1 ماهگيت مباركجشن

 

ويهانم ، مهر جهانتابم ، اي زيباترين ترانه هستي ،

سيزدهمين ماهروزت ، روز ارمغان خوبي ها و زيبايي ها خجسته باد ؛

كه ...من از عهد آدم تو را دوست دارم...

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

سروديم نم نم ، تو را دوست دارم

جهان يك دهان شد هم آواز با ما

تو را دوست دارم تو را دوست دارم

 

 

 

 

به دعوت باباي مهربونت در سيزدهمين ماهروزت شام رفتيم يه جاي خوب

 

 

و... شام جشن ما در آتيشه 

 

 

اين ماسك خوشگل هديه كاركنان آتيشه به عشق كوچولوي ماست

 

ايشالله 130 ساله شي و باعث افتخار مابشي

و

الهي كه هميشه در پناه خدا سلامت و شاداب باشي عشقم




[ موضوع : ]
تاريخ : 25 / 9 | 8 AM | نویسنده : مامان ويهان جون |

پسر كوچك من ؛ محكم و استوار قدم بردار

و مطمئن باش

ما در پس قدمهايت چون كوه ايستاده ايم

تا اگر پايت لغزيد با نهايت عشق تو را در آغوش بگيريم

 

 

يكي از تازه ها و فوق العاده هات كه بعد از تولدت اتفاق افتاده راه رفتنت بوده جشنهرچند از 9 ماهگي از مبل ميگرفتي و مي ايستاديبغلو 10 ماهگي يكي دو گام برميداشتي محبتو حتي در 11 ماهگي به چهار پنج گام رسيده بود بوسولي چون من جايي خونده بودم نوپايان بايد 10 گام بردارند تا راه رفتن محسوب بشه ما هم صبر كرديم... متنظرو بالاخره روز موعود در دوازده ماه و بيست و سه روزگي يهووويييي ديديم وسط سالن ،خونه مادرجون اينا ، داري ميدددوووييجشنبوس   همه ذوق كرديم و پدرجون مبلغي پول بهت كادو داد و مادرجون هم روز بعدش برات يه كادوي خوشگل خريد كه عكسشو ميزارم:

 

هديه مادر عزيزتر از جانم براي اولين گام هاي استوارت

 

با آرزوي اينكه  قدم هاي استوارت در راه سعادت و خوشبختي باشد




[ موضوع : ]
تاريخ : 23 / 9 | 10 AM | نویسنده : مامان ويهان جون |

سرماخوردگي و التهاب

 

سه روز تمام تب ميكردي آخه اين ديگه از كجا...؟ اين دومين بار كه اين فصل سرما ميخوري منم كه صبح ها تا بعدازظهر پيشت نيستم نميدونم چطور ازت نگهداري ميشه كه همش مريض ميشي دوشنبه هفته پيش بعدازظهر كه اومدم خونه و بغلت كردم احساس كردم بدنت گرمه البته تو طبع گرمي داري ولي نه به اين حد همون موقع آماده شديم رفتيم خونه مادرجون و بهت قطره آميفن دادم و تبت قطع شد غروب بابا اومد دنبالمون و رفتيم خونه و من مشغول  بار گذاشتن  سوپ  و غذا ... بابا هم يه كمي آب پرتقال برات گرفت و بهت داد و صدام كرد كه بيا ببين باز دماي بدن ويهان رفته بالا ... قطره  استامينوفن آوردم بهت بدم و هنوز قطره از دهنت پايين نرفت كه يهووو.... هرچي  از صبح خورده  بودي برگردوندي و حالا مگه قطع ميشد... من كه شوكه شده بودم و دست و پاهام سست شده بود و فقط نگاه ميكردم.... بخودم اومدم ديدم گريه ميكني بابا زود آماده شد و گفت بريم بيمارستان و تو هول و هواي رفتن بوديم كه مادرجون تلفن زد و تا فهميد... گفت بريم دنبالش و با خودمون ببريمش و رفتيم بيمارستان بوعلي بخش اطفال و معاينه شدي و گفتن گوشت التهاب داره... شب خونه پدرجون اينا مونديم وهمچنان تب داشتي صبح زنگ زدم اداره و مرخصي گرفتم و خودم موندم پيشت و از طرفي هم با مطب دكتر متخصص خودت تماس گرفتم و رفتيم پيشش سرماخوردگي و التهاب گوش تائيد شد و فقط يه سري از داروهاتو تغييرداد... تبت هم مدام قطع ميشد و باز ميومد سراغت  و به زور شياف پايين ميومد مادرجون از اين تب سنج هاي ديجيتالي برات خريد كه خيلي كار باهاشون راحته و صداي هشدار بيب بيب داره كه نصف شب راحت دماي بدنت رو چك ميكنم .... چهارشنبه بخاطر جلسه بعدازظهر اعضاء.... رفتم اداره كه آقاي نادري تا قيافه  درهم  و خسته منو ديد و فهميد هنوزم تبت كامل قطع نميشه ازم خواست برگردم خونه و منم با لب خندون اومدم پيشت وقتي بيدار شدي و چشم باز كردي خوشحال بودي از بودنم كنارت و من هم از بودنت كنارم ... چرا اينقدر سخت مريض شدي جان و جهانم ....؟مگه تو نميدوني كه همه جان مني عايااااااا؟؟؟؟؟؟؟

 

 

من فداي تو بشم آخعهههه كه با وجود بي حالي لبخند ميزني

الهي كه هميشه شما فرشته ها سلامت باشيد و شاداب...

 



[ موضوع : ]
تاريخ : 20 / 9 | 10 AM | نویسنده : مامان ويهان جون |

نمايشگاه كتاب

 

 

هفته پيش تو شركت بابا اينا نمايشگاه كتاب داير كردن و بابا هم فرصت رو غنيمت شمرد و از اونجائيكه هر شب برات كتاب ميخونه يه سري كتاب هاي خوشگل موشگل داستاني و رنگ آميزي + فلش كارت هاي آموزشي و ... خريده و به كتابخونه شما اضافه كرده از بس تصاوير برجسته زيبايي دارن كه ما هم جذب اين تصاوير برجسته زيبا شديم يه جورايي انگار تصاوير بهتر و گوياتر از خود متن نوشته با آدم حرف ميزنه اصلاً بهتر پسرم كه به تصاوير نگاه ميكني همين كه به تصوير نگاه كني و تو ذهنت داستان بسازي خلاقانه تر هم هست  اميدوارم هميشه اينطور پيش بري و خودت اونجوري كه دوست  داري حكايت ها شروع كني و به پايان برسوني... 

 

بقيه مطالب در ادامه مطلب:

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 15 / 9 | 11 AM | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

محبتعاشقانه هايم از كودكانه هايتمحبت

 

اين روزها با وجود اينكه سرماخوردي كمي بي تابي ولي پيشرفتها و كاراي جديد هم ميكني مثلا ياد گرفتي دكمه هاي رسيور رو بزني و حتي كانال عوض كني شيطونك من آخه من واسه شما روشن ميكنم كه جم جونيور ببيني و يا تبليغاتش شروع بشه و بهت غذا بدم خونه مادرجون مدام مياي دكمه ماشين لباسشويي روميزني و خاموش  و روشن ميكني و كارات از روشن و خاموش كردن كليد و پريز  خونه هم گذشته حتي دكمه استارت ماشين شارژيتو ميزني و روشنش ميكني 

 

وقتي ميبيني بابا برات كتاب ميخونه تو هم كتابتو مياري و جلومون باز ميكني و شروع ميكني به خوندنش و كلي كتاب ميخوني واسه ما با اون صداي قشنگت تازه انگشت اشارتو هم ميزاري زير نوشته هاي كتاب

 

در راستاي مستقل شدنت هم بايد بگم كه موهاتو خودت برس ميكشي يعني تا ميرم برس بيارم فوري از دستم ميگيري و شروع ميكني به كشيدن رو موهات فدات بشم كه اينقدر باهوشي عشق من؛

 

عاشق قفل و كليدي و مدام ميخواي كليدها رو از قفل جدا كني و خودت دوباره بزاري تو قفل خيلي وقته كه تو بازي حلقه هوش مهارت پيدا كردي و حتي ميتوني بزرگي و كوچيكي حلقه ها رو تو ترتيب گذاشتنش تشخيص بدي و تا ميگم ويهان لالا كنيم سرتو تكون ميدي و بعدش ميزاري رو بالش و فوت كردن

 

سازدهني زدني كه از 10 ماهگي ياد گرفتي الان حسابي حرفه اي شدي باهوش كوچولو  به شدت به من وابسته شدي و تو خونه هرجا كه باشم به من سنجاق شدي و حتي دستشويي هم كه ميرم تا بيام بيرون گريه ميكني 

 

از تولد يكسالگيت به بعد يهويي احساس كردم بزرگ شدي و تو كارات داري مستقل ميشي مثلاً همش دوست داري خودت غذا بخوري ، ميوه ها رو ميگيري دستت و خودت ميخوري اما سوپ و فرني و... ديگه اصلاً نميخوري و غذا نخوردنت دلواپسي اين روزهاي منه كه صبح ها سركارم يعني اگه ما يه چيز بخوريم تو هم همونو ميخواي...

 

 

آمار شيرين كاريات كم كم داره از دستم خارج ميشه و هرچند سعي ميكنم زود به زود يادداشت بردارم و اينجام ثبتشون كنم ولي باز به پات نميرسم...

 

از نظم و انظباطت بگم: كه جاي هرچيزيو ميدوني كجاست و وسايل بايد سرجاشون باشن يني حتي يه تيكه لباس اگه رو مبل باشه بر ميداري و شاكي ميشي كه چرا اينجاست

از بازيهات هم كلي فيلم گرفتم و اميدوارم بمونه تا سرفرصت تو آينده ي نزديك ببيني خيلي بامزه كلاغ پر ميكني و عاشق هواپيما و پروازي و مدام هواپيماتو ميگيري و اداي پرواز درمياري و چون هواپيمات يكمي بزرگه يه وقتايي تعادل از دستت خارج ميشه ....

 

يه پرنده خشك شده اي وسط ديوار نشيمن روي شاخه خشك شده خونه پدرجون اينا دكور هست كه الان قريب سه ماهه به قول خودت بايد "دْدَ " بشه يعني يه طوري آهنگين و با تاكيد "دْدَ" ميكني كه همه ترقيب ميشن واقعاً "دَ " كنن نميدونم چه هيزم تري بهت فروخته شايدم خوشت نيومده بي اجازت پرواز كرده و رفته اون بالا...

ميدونم اين حس پروازت با همون حس استقلالت تو غذا خوردن در ارتباطه كه آزادي رو دوست داري و نميزاري كسي بدون خواستت و بزور بغلت كنه... و من اين كودكانه هاي احساستو ميپرستم مهر جهانتابم

 

همرنگ گونه هاي تو مهتابم آرزوست  

چون خنده تو مهر جهانتابم آرزوست

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 14 / 9 | 11 AM | نویسنده : مامان ويهان جون |

روزهاي رنگي رنگي

 

و من امروز بر فراز ثانيه هاي نيامده عمرم به انتظار نشسته ام و ميخواهم تقويم فرداهايت سرشار از روزهاي طلايي و سبز و سرخ باشد و گاهي يك صورتي آْرام

و ...لحظه هاي سپيد نيامده كه در انتظار سبز شدن قامتشان با شادي ها و سرسبزي ها ي تو هستند

كه زندگي شايسته بهترين هاست

و تو لايق رنگين ترين روزهايي

روزهاي سبز روزهاي سرخ اناري روزهاي طلايي پرتكرار

و  اين ريتم زندگي است  كه برايت ميخواهم آن هم روي دور تند تند

 

 

 

 

 

 

مشغول خونه سازي بودي كه چشمت افتاد به استخر توپ

 

و اينجا بود كه خواستي بري تو استخر توپ

 

اولين بار بود كه خودت رفتي تو استخر توپ و خيلي خوشت اومد

 

داستان از اينجا شروع شد كه يه روز جمعه تصميم گرفتيم بخاطر سرماي هوا و اينكه نميتونستي بري پارك ببريمت پارك زيرزميني و اولين تجربه ميني پارك هم در يك سالگيت به ثمرنشست و كلي ذوق و هيجان داشتي كه خودت ميتونستي بري و به وسايل دلخواهت برسي و بازي كني اونم بين اون همه بچه هاي شيرين و تجربه اولين ميني پارك به من نشون داد كه تو عاشق رنگ ها و اون هم رنگ هاي شاد شاد هستي كه باعث خوشحالي منه كه تا اينجا تونستم موفق باشم و شادابي و نشاط را برايت به ارمغان بياورم 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 11 / 9 | 12 AM | نویسنده : مامان ويهان جون |
هديه تولد 1 سالگيت
 
 
 

يادمه اولين بار كه فهميديم بچمون پسره اسمش معلوم بود ؛

ويهان كه ريشه در لغت وهان دارد در پهلوي علت و بهانه معنا شده و اعلام  نيز آن را  نام يكي از سرداران ديلمي  دانسته ، مادر مهربونم كه خود فرهنگيست واهل علم و ادب اول بار اين نام را به من پيشنهاد كرد و من روز و شب تو را به آن صدا زدم بي آنكه  دانسته باشم آن را برايت برگزيدم ، روزهاي انتظار بارداري كه به سر ميرسيد از من خواسته شد به پاس انتظار اين روزهاي زيبا نامي برايت برگزينم و من جز اين نام كه در قلب جانم سكني گزيده بود بر زبان نداشتم... تقريباً 9 ماه به آوايش هم آوا بودم و نيافتم خوش تر و دلنشين تر از آن ، و تو كه برايم همه جاني و جهاني ، نامت را پذيرفته بودي و آن روزها كه در دلم بودي با شنيدن نامت واكنش هاي جانانه نثارم ميكردي؛

ويهان اسمي  پسرانه  با ريشه فارسي  به معناي خوبان ، نيكان ، والا .... و هميشه تنها آرزويم براي تو اين بوده  خوبي و نيكي و مهربوني و بزرگي  و.... هر آنچه در معناي نامت نهفته است را سرتيتر زندگي ات بداني و بناي روزگارت حول محور نيك خويي و آرامش بچرخد و از خداوند هم همين را برايت آرزو دارم

اين پلاك هديه ي من و باباجونت براي اولين سالروز تولدته ، خيلي بهش فك كرديم كه چي برات بگيريم تا هميشه هميشه هميشه برات بمونه و به اين ايده رسيديم...

 

 

اميد عزيز ، پسرعموي هنرمند و فراست مدارم هم زحمت كشيد و با ذوق و سليقه و هنرش و با دركي كه از عواطف تو داشت اسم زيباتو متناسب و مختصص به تو طراحي كرد و جواهري محمدي  هم با مهارت اونو همونجوري كه دوست داشتم ساخت...

 

 اميداوارم يادگاري خوبي برات مونده باشه

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 9 / 9 | 1 PM | نویسنده : مامان ويهان جون |

جشن تولد 1 سالگيت مباركت بادددا

 

كوچك دوست داشتني من!

بيست و پنجم آبان وقتي عقربه هاي ساعت 8:25 صبح را نشان ميداد يك سال گذشت، و من هنوز باور ندارم يك سال ميگذرد؛ آن روز كه محبتت را در جانم حس كردم بهترين روزهاي عمرم بود و گذران لحظه هايم  با تو والاترين و شيرين ترين خاطراتم را رقم ميزند كه هنوز باور ندارم يك سال گذشت ، براي بودنت لحظه به لحظه از جان مايه ميگذاريم و به بركت وجودت در روز ميلادت ، جشني كوچك و خانوادگي برپا كرديم ، به شكرانه يك ساله شدنت و عزيزانمان در كنار ما شادي كردند ، وجود  پر مهرشان را هميشه سپاسداريم

با فوت شدن شمع اولين سال ميلادت :

گونه اي سرخ و سري خوش و لبي خندان برايت آرزو دارم 

صبحي شاد و تني سالم كمي باران برايت آرزو دارم

اگر تنها شدي روزي در آن روز جمعي از دوستان برايت آرزو دارم

در اين دنياي پر سختي حياتي راحت و آسان برايت آرزو دارم

اگر غمگين شدي هر وقت در آن هنگام عطاي مشتي از ايمان برايت آرزو دارم

هميشه  آسماني روشن و تابان برايت آرزو دارم (بخشي از شعر نو:سعيد فضل اله آباد)

و در پايان ؛ خدا را من برايت آرزو دارم

 

 

 

 

بقيه مطالب در ادامه مطلب:



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 7 / 9 | 11 AM | نویسنده : مامان ويهان جون |
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد