بهانه ي قشنگِ من ويهان

پروردگارا ،كودكم را ،يگانه هستي ام را به تو ميسپارم ، نگهدارش باش اي خالق من و فرزندم.

ماشاالله-لاحول-و-لاقوه-الا-بالله-العلي-العظيم

آدرس اينستاگرام ما: mahsa-vihan@




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 آذر 1395 | 11:33 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

در آستانه ۲۱ ماهگی:
 

روزها به سرعت برق و باد ميان و ميرن و هر روز بزرگتر از ديروز ميشي آخه چرا اينقدر زود  داري بزرگ ميشي دلبركم...دلم براي روزهاي گذشته تنگ ميشه وقتي كوچك شدن آغوشمو احساس ميكنم ... تو كي اينقدر بزرگ شدي نفسم آخه چرا زمان اينقدر سريع ميگذره ايشالله هميشه سالم باشي و سلامت جانه مادر

 

 

 

 

مشغله هاي اين روزهام باعث شده كمتر به وبلاگت سربزنم و شرمنده دوستان خوبمون بشم ....خب بريم سراغ اين روزها كه شما پسرعمه شدي ... از وقتي ديدي ادليا تو ساك و كرير ميخوابه و حمل و نقل ميشه مجبورمون كردي كريرتو از بالاي كمد بياريم پايين و بعد كلي تاب تاب دادن عروسكاتو ميزاري توشون و ميخوابونيشون  

 

 

 

 

وقتي مطمئن شدي ني ني خوابه سايبون كرير ميدي پايين و با علامت انگشت اشاره به ما ميگي : /هيششش:(هيس)

 

 

وقتايي كه پارك يا خونه مادرجون هستي و ميگيم ويهان بريم خونه؟ با تاكيد خاصي ميگي : نَهه:(نه) موقع خداحافظي همزمان با باي باي گفتن دو دستي باي باي هم ميكني و بعد با دستت بوس ميفرستي واسه كسايي كه باهاشون باي باي كردي

 

يه خصوصيته خاصي كه داري و منم خيلي دوست دارم اينه كه وقتي وارد مهموني بشيم يا پارك باشيم.... غريبه ها هركاري كنن كه تو بري سمتشون موفق نميشن و فوري مياي بغل من يا بابايي... تازگيا هم  تا يه كار اشتباهي ميكني و ميگم ويهان واسه چي اينكارو كردي با آهنگ خاصي ميگي :/ خُُتي (خودتي)

 

 

 

از پروژه پوشك هم بگم كه ماهها قبل شما وقتايي كه جيش داشتي  ميومدي  به من اعلام ميكردي و منم ميگفتم تو پوشك جيش كن تا اينكه مادرجون گفت  ويهان آمادگيشو داره چرا از پوشك نميگيريش؟ منم از اونجاييكه تقريبا يه مامان اينترنتي هستم(بيشتر اطلاعات از اينترنت ميگيرم) گفتم نه هنوز خيلي زوده ممكنه اذيت شه ....

 اين موضوع گذشت تا يه روز با خاله جون فرشته اينا رفتيم پيك نيك وبازم شما وسط  بازي اومدي و با علامت دستت اعلام كردي كه جيش داري كه  اونجا هم همه گفتن ويهان ميگه جيش داره من هم دامنه تحقيقاتمو بيشتر كردم و...

 

 

 

به اين نتيجه رسيدم كه  زمان گرفتن پوشك بستگي به آمادگيه كودك داره .... خلاصه اينكه از تعطلات 14 و 15 خرداد كه خونه بودم شروع كردم و پوشكو گذاشتم كنار و  و شورت پوشكي تهيه كردم اوايل چون بايد زمان ميگرفتم و شما رو ميبردم توالت كمي سخت بود اما چون شما عشقكم  خوب همكاري كردي اين سختي طولاني نشد و حتي شورت پوشكي هم زياد استفاده نكردي و الان دو ماه و نيمه كه پوشك نميشي  حتي شب ها.... سعي ميكنم تو يه پست جداگانه از تجريياتم و اينكه چطور نحوه توالت رفتن بهت آموزش دادم بنويسم...

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 مرداد 1396 | 13:04 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

جشن در جشن

ده روزگيه  ادليا جونمون ، پدرجون  گوسفند  قربوني كرد و شبش هم خونه مادرجون  اينا مهموني بود ولي  ما قائمشهرعروسي دوستم ليلا جون دعوت بوديم و فقط عصري رفتيم هداياي خودمون تقديم ادليا كرديم و بعدشم رفتيم عروسي با خاله جون فرشته و سميه جون و شما كلي آقا بودي يعني تا اون شب نديدم اينجور آروم جايي بشيني آخه آقاي كي بودي شما ... پسر با پرستيژ خودمي عزيز دلممم

 

 

 

 

شب قبل از مراسم ، حياط خونه پدرجون

 

 

هديه ما به فرشته كوچولومون: ادليا

 

 

اين عروسكم هديه شما ويهان دردونه به ادليا نازدونست

 

 

 

 

 

در حال آماده كردن هديه خوشگلتي

 

 

 

 

 

اينجا هم مراسم عروسيه ليلا جونه كنار باباجون نشستي

 
#ويهان- ماشاالله#20monthsold#1yearsold#



[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 مرداد 1396 | 12:44 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

بابلسر ؛ مركز تجاري  پرشيا

سه شنبه  96/5/3  با مادر جون و دايي جونيا  و مادرجون به قصد خريد رفتيم  بابلسر و مركز تجاري پرشيا  تو راه بابلسر تو ماشين خوابت برد وقتي بيدار شدي و دايي جون محمد بردتت شهربازي مركز كلي به شما خوش گذشت از اينكه دايي جونيا كنارت بودن خوشحال بودي و ذوق خاصي داشتي..

 

 

 

 
#ويهان- ماشاالله#20monthsold#1yearsold#
 
 


ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 مرداد 1396 | 12:23 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

my boy & mila_fashionstore

 

 
#ويهان- ماشاالله#20monthsold#1yearsold#

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1396 | 10:34 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

جشن; خانه کودک مهر

 

اول مرداد 1396 به پاس بزرگداشت روز دختر كه هميشه يادآور خاطرات خوب كودكيه خودم و هديه هاي خوشگلي كه مامان و بابام در اين روز به من ميدادند و اين روز رو به دخترانگي حضورم بزرگ ميداشتند در جشن زيباي خانه كودك مهر با حضور خاله پري و عمو موسيقي شركت و بسي خوش گذر كرديم در اين  روز مبارك...خوشحالم ويهانم كه اين روز مبارك هرچند كوچك اما درك كردي...

 

 

 

 

 

 

 

 

#ويهان- ماشاالله#20monthsold#1yearsold#

 

پ.ن: دوستان خوبه  ني ني وبلاگيه ما كه پيج اينستاي ما درخواست دادند چون پيج پرايوته  لطفاً به دايركت خودتونو معرفي كنيد تا ما شرمندتون نشيم

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1396 | 9:46 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

پسر شجاع مامانشون هستن ويهان خان

 

ییلاق ۹۶.۴.۲۹

#ويهان- ماشاالله#20monthsold#1yearsold#

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 9 مرداد 1396 | 10:53 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

پرنسس  ادليا

برادرزاده نازم  27 تير 1396

زمين زير پاش رو با قدم هاي كوچولوش گل بارون كرد

خوش اومدي عروسكم

 

 

 

 

 

به دنيا خوش اومدي پرنسس ادليا

 

 

 

#پرنسس#عشق-عمه ش#تزيين#اتاق# بيمارستان#

 

 

 

قدم هات گل باران...

 

 

ادلياي نازنينم

تو فرشته اي هستي كه از بهشت آمدي

و من به يمن حضورت عمه شدم 

 و اين يعني زندگي هنوزم خوشگلياشو داره...

خدا وجود نازتو محكم در آغوش پدر و مادر عزيزت حفظ كنه

بهشت زيباي ما

(الهي آمين)

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 1 مرداد 1396 | 9:44 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

نقاش كوچولوي مامانشون هستن ايشون

 

 

 

 

 

#ويهان- ماشاالله#20monthsold#1yearsold#



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 1 مرداد 1396 | 8:15 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

عشق من ، پسر بيست من 

20 ماهگيت ستاره باران 

 

 

 

 
 
 
 

برايت ستاره  مي سازم 

 و مي فرستم به آسمانت

تا بداني 

اين همه ستاره براي تو در در آسمان مي درخشند

 

 

 

 

 

 

براي اولين بار خودت شمع هاتو فوت كردي عشقكم

 

 

كلي ذوق نصيب هممون شد از فوت كردناي شمع هات

 

 

 

 

 چندين بار شمع ها رو روشن كرديم و شما فوت ميكردي

 

 

 

 

 

 

 

آخه من اين مدل ذوق كردناتو كجاي دلم بزارم شيرين عسلم

 

انشالله كيك تولد بيست سالگيتو فوت كني شاه پسرم،قند و عسلم

#ويهان- ماشاالله#20monthsold#1yearsold#

 

پ.ن: كيك بيستمين ماهگردتو خودم پختم يه كيك كاملاً خونگي 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 25 تير 1396 | 12:15 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

 

پسر بیست من در آستانه ۲۰ ماهگی

 

 

 

 

سلام به پسر بيست خودم 

اين روزها حسابي نازدار شدي بزنم به در و تخته بين همسايه ها محبوبيت خاصي پيدا كردي و شما رو نازدار پسر صدا ميزنن ...زیبا

با بچه ها و نوه هاي  همسايه ها حسابي جور شدي وعصرها همراه بابايي يه تايمي ميري تو كوچه و باهاشون بازي ميكني از بينشون با پوريا و متين كه چند سالي از شما بزرگترن بيشتر سازگاري و پوريا رو « پوآ » صدا ميزني ، متين هم يه داداش كوچولو داره به اسم مبين كه يك سال از شما بزرگتره ولي  زياد باهاش بازي نميكني و بيشتر بازياي بچه هاي بزرگتر رو دوست داري مثل فوتبال ، تعمير دوچرخه و بادكردن تيوپ دوچرخه  و ....

با نيكان (پسرعمه)  هم حسابي جور شدي و اگه نيكان پايين خونه مادربزرگ باشه مياد طبقه بالا خونه ي ما و با هم بازي ميكنيد چند شب پيش هم از باباجون خواستي  فوردتو برگردونه تا با تايرهاش بازي كني  به عبارتي تعميرشون كنيآرام

 

 

 

 

 

 

برنامه پارك و شهربازي هم همچنان هر روز برقراره هر روزعصر پارك ميري و شهربازي هفته اي يك الي دو بار ميري اين ماه هم كه كارگاه مادر و كودك  گروه غنچه ها ثبت نامت كردم  و احتمالا چند روز ديگه كلاسا شروع ميشه  و تجربه ي جديدي رو آغاز خواهي كرد به اميد خدا

 

 

 

 

علاقه چنداني به گوشي و گوشي بازي نداري ولي جديداً دوست داري فيلم هاي خودتو تو گوشي بيبيني و كلي هم كيف ميكني عاشق گوشيه دايي جون محسن هستي و هروقت خونه مادرجون باشي  يا دايي جون جايي كنارت باشه گوشيش دست شماست و فقط زماني كه زنگ ميخوره يا  SMS مياد خودت مياري ميدي به دايي جونو ميگي : «الو» يعني دايي جون الو كن و جواب بده

 

تو اين ماه هم سرما خوردي و سرفه و... رفتيم پيش دكتر خودت  و چكاب شدي البته من هم اين ماه بدجوري سرما خوردم... روزهايي كه از سرماخوردگي بي حالي خيلي روزهاي اعصاب خوردكني هستن...غمگین

 
 

 

 

تازگيا اگه اشيا خاصي از دست بابا بخواي و بابا هم بخاطر خطرناك بودن اون شي نده به شما مياي و منو واسطه ميگيري و به من ميفهموني كه به بابا بگو به من بده و منم واسطه ميشم  و از بابايي خواهش ميكنم بهت بده البته خودش يا من مراقبت هستيم كه خطري  تهديدت نكنه

 

 

 

 

خيلي جاها لج ميكني ولي وقتي باهات حرف ميزنيم اكثراً قانع ميشي البته خيلي مواقع هم قانع نميشي و ماها قانع ميشيم تا به خواستت برسي  اما در نهايت اگه باهات صحبت كنيم و قول چيزيو كه دوست داري  بهت بديم  قبول ميكني و ديگه خبري از لج نيست مثلاً چن شب پيش خانه بازي بوديم و حسابي بازي كردي  زمان برگشتن  به هيچ وجه رضايت نميدادي  كه بريم خونه و من هم گفتم ويهان بيا بريم ميخوايم ببريمت سوپرماركت براي خودت خريد كني كه راضي شدي و اومدي و با ديدن اولين سوپري از تو ماشين  قرارمونو يادآور شدي و ما رو ياد قولي  كه داديم  انداختي .... فدات شم آخه پسر خوش قول مني شما

 

 

 

 

اين روزها جاي حشره خوردگياتو نشون ميدي و ميگي : «اوف» بعدش ميري وازلين ژله اي خودتو مياري و بازش ميكني و واسه خودت كرم ميزني و بعدش از من ميخواي برات كرم بزنم جاشو نشونم ميدي  ميگي «اينجا » يعني اينجا رو كرم بزن براي منبوس

 

 

ديگه ذهنم ياري نميكنه نازدار پسرم؛ دوست دارم يه عالمه ... ولي نه ، يه عالمه خيلي كمه، من دوست دارم بيشتر از همه   محبت  چند تا عكس متفرقه هم هست از اين روزها كه برات ميزارم عشقكم

 

 

 
#ويهان- ماشاالله#19monthsold#1yearsold#
 


ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 24 تير 1396 | 10:16 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

تير تا تير ؛ فصل اول كودكانه هايت

تیر ۹۵ سرآغاز نگارشی شد از کودکانه هایت و نی نی وبلاگ ثبّات این عاشقانه ها از کودکانه هایت ;

اکنون که فصل اول خاطراتی از جنس ویهان  به یمن حضورش رقم خورد در این یکسالگیه ضمیر و خاطره آرزو میکنم طعم شیرین این یادگارنامه تا همیشه ماندنی باشدآمین

 
 
 



[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 تير 1396 | 9:39 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

 

Mom and Dad's marriage anniversary celebration

for the eighth year of their congregation

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شيطنت ها شروع شد...

 

 

بس كه ورجه ورجه كردي نشد يه عكس سه نفره خوب بگيريم

 

 

 

 

#ويهان- ماشاالله#19monthsold#1yearsold#

شازده كوچولوي نوزده ماهه ما؛

يك سال پيش (95) در اين تاريخ فرشته كوچولوي 7 ماهه زندگيمون بودي... دو سال پيش (94) تو دلي ناز مامان بودي و ما خوشحاليم كه سه ساله كه در كنارموني




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 تير 1396 | 12:38 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

فرزند زيباي من

رويش مرواريدهات مرحله طبيعي اما سخت از زندگيت بوده كه خيلي زود و در پنج ماهگي تجربش كردي و پشت سر هم  دندون در آوردي

 

اين موضوع باعث شد تدابيري براي مراقبت از مرواريدهات اتخاذ كنم اوايل دندوناتو با دستمال نمدار تميز ميكردم از 14 ماهگيت مسواك زدنتو شروع كردم و براي اين كار مسواك وخميردندان طعم دار ويژه كودكان تهيه كردم كه ترغيبت كنه به مسواك زدن

 

 

 

روزهاي ابتدايي به آموزش اينكه چطور موقع مسواك زدن آب دهانتو بريزي بيرون گذشت و من و بابايي هركدوم  بارها انجامش داديم و شما درست مثل غذا خوردن خيلي زود ياد گرفتي خودت اين كارو انجام بدي

 

 

 

 

اين روزها اما شيطنت هات بيشتر شده و همكاري نميكني من هم اجبارت نميكنم كه زده شي و نسبت به مسواك حسّه بدي پيدا كني شب ها اصولاً با ديدن مسواك زدن من خودت تقاضاي مسواك ميكني اما بخوبي قبل ازش استفاده بهينه نميكني همين هم غنيمته عشقكم اميدوارم تلاشمون بي نتيجه نمونه زيباي من96/4/13  

 

#ويهان- ماشاالله#19monthsold#1yearsold#




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 13 تير 1396 | 10:33 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

دست هاي خدا باشيم

براي برآوردن روياي انساني ديگر

اين قانون كائنات است 

كه هرگاه

معجزه زندگي ديگران باشيم

بي شك كس ديگري 

معجزه زندگي ما خواهد بود

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 13 تير 1396 | 9:02 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

مهر جهانتابم؛

آنچه پير ميشود جسم است نه روان تو

در جستجوي روياهايت باش!

تا كه احساست را نوازش كند

حتي اگر به روياهايت نرسي لااقل از مسير حركتت در زندگي لذت برده اي

 

 

روز عيد فطر ، كلاه حصيري دستت بود آوردي بالا كه بزاري بالا سرت و همزمان داشتي راه ميرفتي نزديكه پله ها بودي كه يكي از پاهات موقع فرودش سطح صاف زيرشو گم كرد و تعادلت رو از دست دادي و ناگهان صداي فرياد پدرجون كه بگيرش بگيرش و من هم كه نيمرخ ايستاده بودم تا برگشتم ببينمت... ديدم... جلوي چشمام ...با فاصله يك قدم از من... روي پله ها ي خونه باغ ، غلتان غلتان افتادي و من ... شوكه شده بودم كه نتونستم بجنبم... مادرجون زودي يخ آورد و گذاشت زير چشمت با وجود همه اينا ، حالا ، من موندم و كبودي زيرچشمت و وجدان سرزنش گرم كه چرا زود نجنبيدي؟؟؟؟؟ كه شرم باد مرا از آن...96/4/10



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 10 تير 1396 | 12:46 | نویسنده : مامان ويهان جون |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد