بهانه ي قشنگِ من ويهان

پروردگارا ،كودكم را ،يگانه هستي ام را به تو ميسپارم ، نگهدارش باش اي خالق من و فرزندم.

ماشاالله-لاحول-و-لاقوه-الا-بالله-العلي-العظيم

آدرس اينستاگرام ما: mahsa-vihan@




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 آذر 1395 | 11:33 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

23 ماهگيت شيرينو شكلاتي 

عشقدونه يكي يه دونه

 

 

اكسيژن بهانه اي بيش نيست!

من هر صبح

عكست را مي بوسم

همين برايم كافيست (آرش-شريعتي)

 

 

 

زندگي يعني همين لبخند تو

بخند تا از خنده هايت شعرهايم شكوفا شود

و جهان از صداي خنده هايت

شاد شاد شاد

 

 

 

 

دوست داري حتما  كيكتو رو همين ميز عسلي بزاريم 

 

 

فوري سريع تا روشن ميشه شمع هاتو فوت ميكني نازدونه بوس

 

 

 

23 ماهگيت با ذوق شمع و كيك همراه  بود تازگيا عاشق تولد بازي شدي 

و اين روزها سرگرمي بازي جديدمون تو خونه همين تولدبازيه

كه كلي كيف و هيجانم داره واسه سه تاييمونجشن

 

#ويهان- ماشاالله#23monthsold#1yearsold#



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 مهر 1396 | 10:04 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

روايت 22 ماهگيت...

اين روزها مهرو آفتاب گذراش روزها رو كوتاه كردن اگه  كمتر ميريم پارك واسه اينه كه مريض نشي آخه اين ماه يه بار ويروس گوارشي  گرفتي كه كار ما به بيمارستان كشيد نيمه هاي شب و از اون وقت تابحال از غذا خوردن افتادي و خوب غذا نميخوري ... الانم  كه سرماخوردي و دوباره اين دكتر رفتن ما شروع شده... با اين حال چند روزي كه هوا آفتابي بود سعي كردم  قيد استراحت بعدازظهري رو بزنم و حدوداً ساعت 4 كه هوا خوبه رفتيم پارك چون هيچ چيزي هواي آزاد نميشه

 

 

 

 

يه روز باباجون تا هفت سركار بود منو شما تنهايي رفتيم پارك ولي احساس كردم روزهايي كه باباجونت هست تو پارك شادابتري و بهتر بازي ميكني روز بعدش بابايي اومد و ديديم بعلعههه ويهان مهر جهانتابمون دوست داره باباجونش كنارش باشه و مامان هم بشينه رو نيمكت و بازيه زندگيشو تماشا كنه

 

 

 

 

 تماشا كنه دلبندشو كه ميخواد از سرسرهاي بزرگ با شيب تند سر بخوره و هرزگاهي  با دوربين ثبت كنه كودكانه هاي بيست و دوماهگيشو...

 

 

 

#ويهان- ماشاالله#22monthsold#1yearsold#

 

 

آخر هفته گذشته هم يه سري رفتيم شهر كودك پارك قلقلك عكساشو تو ادامه مطلب ميزارم يه پارك بازيه مشاغله كه حدوداً يه ماهي ميشه افتتاح شده  دو ساعت تمام داشتي بازي ميكردي و حاضر نبودي بريم خونه آخرشم با وعده ساندويچ  رضايت دادي بياي اخيرا به ساندويچ مخصوصا الويه خيلي علاقمند شدي و بابا جونت هم ما رو برد ميدون ساعت و ساندويچ همبرگر خريد واسمون ميل كرديم

 

 

 

تو اين روزهاي نزديك به تولد دو سالگيت ميخوام از دوست داشتنات بگم از اينكه همبازيات الميرا و آرمين (نيكان صداش ميزنن) چقدر دوستشون داري  از اينكه بين دو تا عمه جونات عمه كوچيكه رو بيشتر دوست داري و تا ميبينيش ازش ميخواي  گوشيشو در بياره و سلفي دو نفره بگيره ... واينكه دوست داري صندل و كفشاي بزرگتر از سايز پاهاي كوچولوت بپوشي و راه بري 

 

 

 

 

اينكه دوست داري به گلهاي گلدون خودت به تنهايي آب بدي ...اينكه دايي جون محمد عاشقشي و اگه ببينيش نميزاري يه ثانيه بشينه و فوتبال و بدو بدو دارين...عشقت اينه كه دست دايي جون محسن بگيري محكم و باهاش بري سوپرماركتو هرچي دوست داري بخري... اينكه دستگاه فشار ديجيتاليه مادرجونو از گنجه دربياري تا فشارشو بگيره و دكمه آن بزني رو دستگاه....اينكه موقع روشن كردن لباسشويي صدات بزنم كه ويهانم و بياي دكمه استارتو بزني تا شروع بكار كنه....و....

 

از شيرين زبونياتم بگم حرف ميزني آدم دلش ميخواد قورتت بده: امينا( الميرا) / تِيت  ( كيك) / اي يا ( بيا) / عامه (عمه) / پاك (پارك) / پِ پِ (پي پي) / تاپ ( تاب تاب عباسي) / خاميده (خوابيده) /اُجي (آجي) / اوري (قوري) /  ني (ني) / گُ(گُل)/...

 

بيست و دو ماهگيت مناسبت هاي زيادي رو به همراه  داشته و روزها و تصميمات پرهياهوي زيادي رو سپري كرديم  يكي از تصميمات مهم  اين بود كه دوباره كتاب خوندنو شروع كردم و كتاب روزنامه خاطرات آدم ناقابل تو اين ماه تمومش كردم پسرم كتاب ميخونم آدم بهتري بشم و در امتدادش مادر بهتري براي توعشقم دوست دارم يه عالمه ولي نه! يه عالمه خيلي كمه من دوست دارم بيشتر از همه



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 25 مهر 1396 | 12:38 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

 

مهرت به دل افتاده مثل پاییز که به مهر آمده مهر جهانتابم

 

يكي از خوشگلياي زندگيمون  نوشتن پاييز كنار اسمت  و گذاشتن اون هه برگ زير پاهاته وقتي غروب لابه لاي شاخه ها روزنه ايجاد ميكنه دقيقا عين عكس هاي مخصوص تولدت كه هفته پيش گرفته شد و بزودي اينجا ميزارمشون ؛ اين روزها كه به تولدت نزديك ميشيم من پاييز رو نميبينم من زمستونو بهار رو نميبينم من تو رو ميبينم كه سبزي و روشن  جانه مادر 2سال پيش تو همچين روزهايي تمام صفحات روزهاي تقويم روميزي ام رنگ شده بود و اين رنگ هاي تاريخ  تاكيدي بود برحقيقته حضورت  تا تاريخ تولدت رنگين كمون زندگيمون بشه و اينك دو سال و اندي است كه مهرت به دلهامون افتاده مثل پاييز كه به مهر آمده و اينجا درست همينجا كه من ايستاده ام سبز شد دوست داشتنت ميان نارنجي هاي پاييز...

 

 

اين خوشگليجاتو مادرجون براي اومدنه پاييز واست خريده عشقدونه

 

 

 

 

 

 

 

 

منم به عادت هر چند ماه دوباره سري به كشو و كمد لباسات زدم و يه سري كه هنوز قابل استفاده بودن و شما نمي پوشيدي دادم نيازمندش بپوشه تا دعاي خيرشون بدرقه خوشبختيه زندگيت باشه مهرجهانتابم

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 25 مهر 1396 | 11:33 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

جهان در روز توست امروز

 

دلبندم

دنیای آزاد و زیبا و شیطنت های کودکانه

حق طبیعیه توست

روز کودک هم از تو جدا بودم

اما با تمام خستگیم برای دیدنت لحظه شماری کردم

قبلا فکر میکردم فقط خواب و استراحت خستگی رو از بین میبره

اما دیروز دیدم بازی کردن و دویدن و بچگی کردن و ریخت و پاش کردن با تو

همه خستگی هامو شست و با خودش برد

 

 

 

 

پسر عزیزم منو بابا همه تلاشمونو میکنیم که دنیات پر از لبخند و امنیت باشه

8 اكتبر روز جهاني کودک مبارک…

کاش دنیا برای همه کودکان پر از صلح و آرامش باشه

کاش هیچ بچه ای مریض نباشه و همه بچه ها شاد و سلامت و امن باشن

 

 

 

هديه مادرجون بمناسبت روز جهانيه كودك

 

 

هديه ما براي شما ويهان عشقدونه و ادليا نازدونه

قمقمه آب واسه شما از وقتي ديدي دايي جون محسن داره خواستي يه دونه داشته باشي

عروسك گوگوليه خوشگل و موشگلم واسه نازدونه عمه ش ادلياي نازنينم مباركش باشه

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 17 مهر 1396 | 8:40 | نویسنده : مامان ويهان جون |

                                                                                 

محرم 96 به روايت تصوير

 

 

 

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 16 مهر 1396 | 11:45 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

 

دنياي آبيه من، روزت مبارك

 


تُ
باید باشی تا صبح بخیر شود
آفتاب در آسمان همه هست
و روشنایی در روز
تُ باید باشی تا دلم گرم شود و
چشمانم روشن
روزت نیکو ای نگار مه رویم

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 16 مهر 1396 | 11:21 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

 

جان در قدمش كنم كه آرام دل است...(سعدي)

22

ماهگيت عشق باران

 

 

 

 

از بيست ماهگيت تا بحال خودت شمع هاتو فوت ميكنيجشن

 

 

 

 

#ويهان- ماشاالله#22monthsold#1yearsold#

 

روزی که دنیا آمدی سر و دل به تو دادم

و اکنون تمام آن چیزی که درباره تو

در سرم هست

ده ها کتاب می شود

اما تمام چیزی که در دلم هست

فقط یک کلمه است:

عاشقتم


(دل-نوشته-مامان-مهسا)

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 شهريور 1396 | 9:45 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

اين روزها:

سلام پسر طلاي مامان بالاخره يه وقتي اين وسطا پيدا كردم كه بيام بنويسم از آخرين روزهاي 21 ماهگيت دليل پست نزاشتنم معلومه بخاطر عمل قلب مادرجون هم وقت نداشتم و هم نوشتن و عكس گرفتن خارج از حوصلم بود شما پسر نازدردونم ديگه واسه خودت بلبل زبوني شدي  و حسابي دل همه رو مي بري قربونت بشم من كه نفسم به نفسات بنده اين روزها كلي از شيرين كاريات ميخنديم عشقم يه سري از شيرين زبونياتو برات ميزارم عشقكم تا جايي كه ذهنم ياري كنه البته:

دود (دوغ) / آب بِ (آب بده) / بُب بُب (لپ لپ) / شيپ(چيپس) / پِ (پسته) / شييير(شير) / بيبيز(بنزين) / نو (نو) /  پوآ (پوريا) / آي نا (آيناز) / آله (خاله) /  نون (نون) يه وقتايي هم ميگي: نان / هان (ماشين)/ دودو چي(قطار) / طِي (طِي كشيدن سراميك)  / اَاِليا (اَدليا) /

 

 هزار ماشالات باشه كه كلي كاراي بامزه ميكني چند وقت پيش پستونكت سوراخ شده بود آوردي به من نشون دادي و گفتي: آخخخ آخ  منم گفتم بابا كه اومد ميريم يه پستونك نو ميخريم تا بابا اومد رفتي سمتش و پستوكتو نشون داداي و گفتي: نوو نووو  خنده

 

يه دفعه هم خونه پدرجون ، مادرجون به شما اسكناس ده هزار تومني داد و گفت بزار تو جيب شلوارت كه رفتي سوپري واسه خودت خوراكي بخري شما هم ياد گرفتي و اين روزها تا سوپري پياده ميشي اول نگاه به جيب شلوارت ميندازي من هم توش پول ميزارم موقع حساب كردنم خودت پول در مياري و ميزاري رو پيشخون صندوق و حساب ميكني

 

چند روز پيش  از سركار اومدم خونه شما و نيكان(پسرعمه)  تو حياط بودين كه صداي ماشين من اومد درو باز كردين اومدين بيرون و گفتي: هان هان تا خواستم پياده شم شما اومدي جلو سوار شدي و به نيكان هم اشاره كردي كه برو پشت بشين منم مونده بودم با شما دوتا چيكار كنم كه گفتي : دَ دَ  مجبور شدم ماشينو روشن كنم تا سر كوچه يه سوپري بردمتون بستني و چن جور خوراكي خريدين رضايت دادين و برگشتين خونهخسته

 

 

يه روز هم با دوستان دوره ارشدم كه از تهران اومده بودن شمال قرار گذاشتيم همو ببينيم برخلاف ميل دوستام دوست داشتن ببيننت شمارو به بابا سپردم و رفتم  فرزانه جون كه شما رو تو ده روزگي ديده بود كلي شرمندمون كرد و يه سري كتابهاي خوشگل موشگل برات هديه فرستاد وقتي هم برگشتم كلي بغلم كردي و مدام ميگفتي : ماما  فداي اون لحن صداي شيرينت پسر خوشگلم دوست دارم يه عالمه ، نه ، يه عالمه خيلي كمه من دوست دارم بيشتر از همهمحبتبوس




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 23 شهريور 1396 | 12:59 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

 

جشن عید غدیر در شهربازی حلزونی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ويهان: خُب حالا كدوم بازيو  انتخاب كنم؟

 

 

 

بعد از جشن و شهربازي شام رفتيم كبابي ميدون شهرداري
 

 

#ويهان- ماشاالله#21monthsold#1yearsold#




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 23 شهريور 1396 | 12:42 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

عيد قربان 96 به روايت تصوير

 

#ويهان- ماشاالله#21monthsold#1yearsold#



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 23 شهريور 1396 | 12:34 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

 

ویهان & تابلو عروسکی راشن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

#ويهان- ماشاالله#21monthsold#1yearsold#




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 23 شهريور 1396 | 11:44 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

رنگ گل و نسرين من ؛ پسرك شيرين من

21

ماهگيت گلباران

پسرم،عزیزترینم؛


با تو بودن احساس قشنگی در من بوجود می آورد که به هیچ عنوان قادر به توصیفش نیستم


شنیدن صدای دلنشینت گرمای وجودم و دیدن چشمان زیبا، شیطون و مهربانت شور زندگی من است


دستان کوچک و کودکانه ات وقتی که به دور گردنم حلقه میزنند مرا با خود به دنیایی میبرند که هیچ چیز را با آن معاوضه نخواهم کرد

 


مرد کوچولوی مامی ، ۲۱ ماهگیت شیرین تر ازعسل باد




[ موضوع : مناسبت ها]
تاريخ : پنجشنبه 26 مرداد 1396 | 10:40 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

در آستانه ۲۱ ماهگی:
 

روزها به سرعت برق و باد ميان و ميرن و هر روز بزرگتر از ديروز ميشي آخه چرا اينقدر زود  داري بزرگ ميشي دلبركم...دلم براي روزهاي گذشته تنگ ميشه وقتي كوچك شدن آغوشمو احساس ميكنم ... انشاالله هميشه سالم باشي و سلامت جانه مادر

 

 

 

 

مشغله هاي اين روزهام باعث شده كمتر به وبلاگت سربزنم و شرمنده دوستان خوبمون بشم ....خب بريم سراغ اين روزها كه شما پسرعمه شدي ... از وقتي ديدي ادليا تو ساك و كرير ميخوابه و حمل و نقل ميشه مجبورمون كردي كريرتو از بالاي كمد بياريم پايين و بعد كلي تاب تاب دادن عروسكاتو ميزاري توشون و ميخوابونيشون  

 

 

 

 

وقتي مطمئن شدي ني ني خوابه سايبون كرير ميدي پايين و با علامت انگشت اشاره به ما ميگي : /هيششش:(هيس)

 

 

وقتايي كه پارك يا خونه مادرجون هستي و ميگيم ويهان بريم خونه؟ با تاكيد خاصي ميگي : نَهه:(نه) موقع خداحافظي همزمان با باي باي گفتن دو دستي باي باي هم ميكني و بعد با دستت بوس ميفرستي واسه كسايي كه باهاشون باي باي كردي

 

يه خصوصيته خاصي كه داري و منم خيلي دوست دارم اينه كه وقتي وارد مهموني بشيم يا پارك باشيم.... غريبه ها هركاري كنن كه تو بري سمتشون موفق نميشن و فوري مياي بغل من يا بابايي... تازگيا هم  تا يه كار اشتباهي ميكني و ميگم ويهان واسه چي اينكارو كردي با آهنگ خاصي ميگي :/ خُُتي (خودتي) ميگم ويهان خودتي يعني چي!!! مگه من حرف بدي زدم؟؟؟باز در جواب ميگي : خُتي(خودتي)خندهبوس

 

 

 

از پروژه پوشك هم بگم كه ماهها قبل وقتايي كه جيش داشتي  ميومدي  به من اعلام ميكردي و منم ميگفتم تو پوشك جيش كن تا اينكه مادرجون گفت ويهان آمادگيشو داره چرا از پوشك نميگيريش؟ منم ازاونجاييكه تقريبا يه مامان اينترنتي هستم(بيشتر اطلاعات از اينترنت ميگيرم) گفتم نه هنوز خيلي زوده ممكنه اذيت شه ....

 اين موضوع گذشت تا يه روز با خاله جون فرشته اينا رفتيم پيك نيك وبازم شما وسط  بازي اومدي و با علامت دستت اعلام كردي كه جيش داري كه اونجا هم همه گفتن ويهان ميگه جيش داره من هم دامنه تحقيقاتمو بيشتر كردم و...

 

 

 

نهايتاً به اين نتيجه رسيدم كه  زمان گرفتن پوشك بستگي به آمادگيه كودك داره و حالا اين آمادگي در تو وجود داشت.... خلاصه اينكه از تعطلات 14 و 15 خرداد 96 كه خونه بودم شروع كردم و پوشكو گذاشتم كنار و شورت پوشكي تهيه كردم اوايل چون بايد زمان ميگرفتم وميبردمت توالت كمي سخت بود اما چون شما عشقكم  خوب همكاري كردي اين سختي طولاني نشد حتي شورت پوشكي هم زياد استفاده نشد و الان دو ماه و نيمه كه حتي شب ها هم پوشك نميشي....آفرين پسر توانمندم...سعي ميكنم تو يه پست جداگانه از تجريياتمون  و اينكه چطور نحوه توالت رفتن بهت آموزش دادم بنويسم...

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 مرداد 1396 | 13:04 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

جشن در جشن

ده روزگيه  ادليا جونمون ، پدرجون  گوسفند  قربوني كرد و شبش هم خونه مادرجون  اينا مهموني بود ولي  ما قائمشهرعروسي دوستم ليلا جون دعوت بوديم و فقط عصري رفتيم هداياي خودمون تقديم ادليا كرديم و بعدشم رفتيم عروسي با خاله جون فرشته و سميه جون و شما كلي آقا بودي يعني تا اون شب نديدم اينجور آروم جايي بشيني آخه آقاي كي بودي شما ... پسر با پرستيژ خودمي عزيز دلممم

 

 

 

 

شب قبل از مراسم ، حياط خونه پدرجون

 

 

هديه ما به فرشته كوچولومون: ادليا

 

 

اين عروسكم هديه شما ويهان دردونه به ادليا نازدونست

 

 

 

 

 

در حال آماده كردن هديه خوشگلتي

 

 

تيپ قشنگه مامانشون هستن ايشونمحبت

 

 

اينجا هم مراسم عروسيه ليلا جونه كنار باباجون نشستي

 
#ويهان- ماشاالله#20monthsold#1yearsold#



[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 مرداد 1396 | 12:44 | نویسنده : مامان ويهان جون |

 

بابلسر ؛ مركز تجاري  پرشيا

سه شنبه  96/5/3  با مادر جون و دايي جونيا به قصد خريد رفتيم  بابلسر و مركز تجاري پرشيا  تو راه بابلسر تو ماشين خوابت برد وقتي بيدار شدي دايي جون محمد بردتت شهربازيه مركزخريد و كلي به شما خوش گذشت معلوم بود از اينكه دايي جونيات كنارت بودن خوشحال بودي عسلك شيرينم

 

 

 

 
#ويهان- ماشاالله#20monthsold#1yearsold#
 
 


ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 مرداد 1396 | 12:23 | نویسنده : مامان ويهان جون |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد